قدیما هر کی اینجا رو میخوند یه پیغامی میذاشت و حرفی و نظری و چیزی.اینجا عین تقویمم بود هرچی میخواستم مینوشتم و همه دوستان عزیزم محرم دلم بودن یه جورایی.
اما متاسفانه بعد از اون وقفه طولانی تقریبا دیگه از دستم در رفته که کی میاد اینجا رو میخونه و کی فراموشمون کرده.اکثر دوستانی هم که کم لطفند و پیام نمیذارند که جای خود دارند. اینجوری یه حس بدی منو گرفته که باعث شده نتونم راحت حرفای دلمو بنویسم.
از این رو تصمیم گرفتم با اجازتون برای مطالب خیلی خصوصیم رمز عبور بگذارم که هم بدونم کیا به اینجا سر میزنن، هم خودم بتونم از سیر تا پیاز همه چی رو براتون بگم. هر کی دوست داشت ازم بپرسه که براش رمز اون پست رو بگم. مرسی.
دوستتون دارم دوستای خوبم
آسمان کوچک
نشستم پشت کامپیوتر و دارم فکر میکنم که چی بنویسم... از این سبک نوشتن کوتاه و عددوار خوشم اومده شاید ادامه اش بدم :
١- هنوزم دستم خیلی درد میکنه. نمیدونم چرا خوب نمیشه! تست عصب هم نمیخوام برم انجام بدم. میترسم!
فکر کنم خونه تکونی اساسی کار دستم داده! خدا اسباب کشی رو به خیر کنه!
٢- از بس صبحها نمیتونم زود از خواب بیدار شم کلاس ورزشمو از دست میدم. یکی بگه چرا دو تایی تا دیر وقت بیدار میمونید آخه؟ این استخری که من میرم هم که فقط صبح ها برای خانوماست و بعد از ظهر ها خانومای شاغل یا تنبل نمیتونن ورزش کنن تو این م م ل ک ت گل و سنبل!
٣- رفتم آخر سر شرکت قبلیه و سفته هامو گرفتم و پاره کردم و اومدم بیرون. تازه دو تا از همکارای خیلی خوب قدیمی رو دیدم که کلی با هم گفتیم و خندیدیم. خیلی جالبه هر دو تاشون زن گرفتن و کلی به من گفتن که باور نمیکنن که من ازدواج کرده باشم
میگفتن از بس تو پسر بودی ما باورمون نمیشه شوهر کرده باشی!! هاهاهاهاها

۴- قورباغه دهن گشاد هی زنگ میزنه حال دست منو میپرسه! معلوم نیست این چه جوریه آخه. من بهش میگم باید راجع به کارای زشتی که کردی حرف بزنیم. حالا یوهو پسر خاله شده و تپ تپ زنگ میزنه! عیدی هم امسال نخریده دیگه! ( البته اصلا مسآله عیدی نیست ها ! تو سرش بخوره! اما هر سال روز زن و عید و تولد مثلا یادش بود و میخرید امسال روز زن و تولد که نخرید مونده بود عید که اونم دیگه نخرید من هم کوفت هم بهش ندادم... همون عیدی ای که بابایی بهش داد از سرش هم زیاد بود!
بهار اومد بهار اومد بهار اومد ولی اینهم بدون تو غم انگیزه...
1- دیشب باهات حرف زدم خاله جووون ماشاالله چقدر بزرگ و خانوم شدی. الهی قربون قد و بالات بشم که عاشقانه دوستت دارم.
2-شب اول عید خیلی باحال بود. کلی جوابشو دادم.
3- آخیش چقدر وقتی آدم مثل خودش باشه تو جمع خوبه.
4- اون یکی عزیز دل خاله 3 ماهه شد پریروز. قربونت برم فسقلی خوشگل من.
هرخانم یا احیاناً آقایی اینو نوشته دستش درد نکنه و من با اجازه اش اینو اینجا ذکر میکنم که هیچوقت یادم نره.
تفاوت آدم و حوا
خلقت انسان تقریبا به پایان رسیده بود که خداوند متوجه شد آدم و حوا وجه تمایز
چندانی با هم ندارند.
از اندامهایی که خداوند برای انسان در نظرگرفته بود چیز چندانی به جای نمانده بود
و او نمی توانست تصمیم بگیرد که برای تفکیک آن دو کدام عضو را به کدام یکشان بدهد.
پس آنها را فرا خواند و گفت:
مخلوقات اشرف مخلوقات من! برای تفکیک شما دو تا از هم و تعیین جنسیتتون دو عضو باقی مونده ،اولیش عضویه که می تونی به وسیله اون ایستاده جیش کنی و...
آدم اجازه نداد حرف خدا تمام شود وجست و خیز کنان با اشتیاق گفت :
اونو بده من ..اون دقیقا چیزیه که نشون می ده من بعنوان مرد جنس برتر هستم ..اونو بده به من... 
حوا تنها لبخند زد و با آرامش گفت:
اگه آدم اینقدر به اون احتیاج داره من حرفی ندارم...نوش جونش
آدم عضو مورد نظر را دریافت کرد و با خوشحالی به طرف باغ بهشت رفت تا ایستاده جیش کردن را به کل بهشت تجربه کند.
وقتی دور شد خدا گفت با این حساب تنها عضو باقیمونده به تو می رسه.
حوا پرسید : خدایا اون چه عضویه؟
و خدا پاسخ داد :
بندۀ من ، اون عضو مغزه 


گاهی اوقات مود نوشتن آدما فرق میکنه... من خودم خیلی اهل نوشتن رو کاغذ بودم ولی بعد مودم تغییر کرد ، بعد هم تو وبلاگم یه جور دیگه مینوشتم ولی بعدش مودم تغییر کرد و حالا هم نمیدونم چرا اینجا دچار یکجور سانسور درونی هستم... الان هم که فقط یه چیزایی که نمیخوام فراموشم بشه مینویسم و بس.
یعنی مودم عوض میشه ؟ یعنی دوباره برمیگردم به حالت قبلیش؟؟ امیدوارم.
امسال تولدمو خیلی دوست داشتم و شاید برای اولین بار لذتشو بردم. 
دوباره میام به این پست اضافه میکنم 
این پست مال ده شهریور یادم رفته بود پابلیکش کنم 
جونم براتون بگه این چند وقته (از تیر تا شهریور) چه ماجراهایی که داشتیم ما...
عزیز دل خاله اومد و رفت... کلی باهاش کیف کردم . دخترم بزرگ شده، خانم شده... خیلی از کاراش تغییر کرده اما همچنان عشق خاله است، عسل خاله است، همه چیز خاله است... ای من قربونت برم عزیز دلم
باهم سرزمین عجایب رفتیم، فارسی خوندیم ، خودم اولین دست خطشو که نوشته بود »آب« به همه نشون دادم، پارک رفتیم، شمال رفتیم ، بازی کردیم ، نقاشی کردیم ...
عزیز دلم ،وقتی داشتی میرفتی، این بار جلوی روت گریه نکردیم، نمیخواستیم بشکنی عزیز دلم ، تو دیگه توی سنی هستی که بیشتر میفهمی و یه کم بی خبری... دیگه مدرسه میری عشقم. خیلی برات سخته، ٣ روز قبل از رفتنت موقع خواب تو اتاق پذیرایی خونه بابایی ، بغلم کردی و اشکای مرواریدت رو شونه خودم ریخت. ازم پرسیدی چند روز مونده خاله تا ما بریم؟ و بعد گفتی دارم برای همه گریه میکنم، دلم برای همه تنگ شده...
ای به قربون دل مهربونت، ای قربون اون فهم و کمالاتت تو غصه نخور عزیزم خودت کم کم میفهمی که اونجا بودن به صلاحته ، حتی اگه غم دل و دلتنگی خاله ها و مامانی و بابایی رو شونه هات سنگینی کنه. سونیای من قوی باش .
تو فرودگاه ایندفعه این شعر همش تو مخم میومد:
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوری برای من شده عادت
ای خدا غم دل این بچه رو یه جا بریز تو دل خودم
بذار بچه ام یه ذره فراموش کنه و شاد باشه
ای خدا هر چه زودتر به اونجا دوباره عادت کنه 
ای لعنت بهت جدایی 



